گرفتن دستهای تو
به تماشای ویترین مغازه ها رفتن
پوشیدن لباس تازه ای که برای من خریده ای
و نگاه لذت من
وقتی که لباس تازه ام
با دستهای شکولاتیت رنگ می شود
چه خوشبختی های کوچکی آرزو شده است ...
چه دردناک گاه در ذهنم راه می روند ...
همچون کویری ترک خورده
نا امید از اننظار قطره ای باران که هیچگاه نخواهد بارید ،
حس می کنم
خوشبختی های کوچکم
دیگر نفس نمی کشند ...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/04/01 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...