گرفتن دستهای تو

به تماشای ویترین مغازه ها رفتن

پوشیدن لباس تازه ای که برای من خریده ای

و نگاه لذت من

وقتی که لباس تازه ام

با دستهای  شکولاتیت  رنگ می شود  

چه خوشبختی های کوچکی آرزو شده است ...

چه دردناک  گاه در ذهنم راه می روند ...

همچون کویری ترک خورده

 نا امید از اننظار قطره ای باران که هیچگاه نخواهد بارید ،

حس می کنم

خوشبختی های کوچکم

دیگر نفس نمی کشند ...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/04/01 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است