دلم برای خودم تنگ بود امروز

ثانیه هایم در دایره ای گرد چرخیداند

من بیشتر از هر روز

در لحظه های بی کسی ام زیستم امروز

خسته گی روی پاهایم استوار نیست

سر درد...

چشم انداز عریان...

نگاه مرا سرد کرده است

بی احترام می نگرم

به آنکه قانونی برای زیستن نداشت

تولد من در ثانیه های مرگ او

مبارک نبود هرگز...


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/03/03 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است