دل دیوانه دیشب عالمی داشت
جدا زان چشم غمگینت غمی داشت
شبی بود و شرابی و شرابی بود حالی
به داغ سینه سوزت مرهمی داشت
غریبی بود و ساغر نرمی و نابی
در آن خاموشی شب محرمی داشت
چنان شد بی خبر از عالم جان
كزین دوری گران گویی غمی داشت
نبودش شكوه از بی همزبانی
خدا را شكر دیشب همدمی داشت
..
صفای این غم دیرین بنازم
كه با دل رشته های محكمی داشت
سحر چشم ...چون غنچه گل
هنوز از شبنم اشكی نمی، داشت

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...