وقتی خدا مردان را میان زنان قسمت کرد

و تو را به من داد،

احساس کردم به من آب گوارا داده و به دیگران گندم،

به من جامه یی از حریر داده و

به دیگران جامه یی پنبه یی،

به من گل داده و به آنها شاخه ای بی برگ...

وقتی خدا تو را به من شناساند،

گفتم نامه یی برایش خواهم نوشت!

بر برگهایی آبی

خیس از اشکهایی آبی

و در پاکتی آبی!

میخواهم به خاطر انتخابش

از او تشکر کنم !

او

هیچ نامه ای را نمیپذیرد ،

مگر نامه ی عشق!

وقتی جواب گرفتم و

برگشتم تا تو را

مانند یک گل زیبا دردست بگیرم،

به دستان خدا بوسه زدم

بوسیدم ماه را

ستاره ها را

کوه و دشت را

بال پرندگان و ابرهای عظیم را

Ufile Image Uploader


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/02/19 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است