وقتی خدا مردان را میان زنان قسمت کرد
و تو را به من داد،
احساس کردم به من آب گوارا داده و به دیگران گندم،
به من جامه یی از حریر داده و
به دیگران جامه یی پنبه یی،
به من گل داده و به آنها شاخه ای بی برگ...
وقتی خدا تو را به من شناساند،
گفتم نامه یی برایش خواهم نوشت!
بر برگهایی آبی
خیس از اشکهایی آبی
و در پاکتی آبی!
میخواهم به خاطر انتخابش
از او تشکر کنم !
او
هیچ نامه ای را نمیپذیرد ،
مگر نامه ی عشق!
وقتی جواب گرفتم و
برگشتم تا تو را
مانند یک گل زیبا دردست بگیرم،
به دستان خدا بوسه زدم
بوسیدم ماه را
ستاره ها را
کوه و دشت را
بال پرندگان و ابرهای عظیم را
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/02/19 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...