می دانم
پاندول زمان مرا گرفته اند
تا لحظه هایم را معطل کنند و بیشتر عذابم دهند
فردا بسیار نزدیک است
و مرا اضطراب سوال های بی پاسخ
تهدید می کند
تمنا میکنم دری نشانم دهید تا که بگریزم از شرم
و گرنه باز باید
با نگاه ملامت او بیامیزم...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/16 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...