برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را
نقش سرخ عشق می زند
من .. در کویر قلبم از تو بخاطر تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم
آری...
آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم
و به شوق تو اشک می ریختم ،
اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
تا شاید در جاده ای دور ،
هنوز بوی خوب بهار را
وقتی که از آن می گذشتی در خود داشته باشد
تا مرهمی باشد برای دل خسته ی من ...
بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن
تویی که در ذهن خسته من
همیشه بهاری
همیشه بهارم باش

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/07 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...