معشوقه من

زني همچون خاطرات كودكي..

زني است از جنس آب..

دوشيزه اي كه ريشه در خورشيد دارد..

انساني است از ديار غرور و خاطره هاي شيرين..

فراز آمده اي از شهر شكستها، از ساحل پيروزيها..

معشوقه من..

زني است از جنس آسمان.. و من زمين گسترده..

او بر من مي بارد و شعله هاي سبز عشق من به سوي او زبانه مي كشد..

تنش، پيچكي را می ماند كه بر تن عريان روياهاي من تنيده مي شود..

هراس چشمانم در سكوت پرغرورش رنگ مي بازد..

هميشه طلوع زيباي چشمانش بر ساحل خيس زيباترين گونه هاست..

او مرا مي شناسد.. او قانون صادقانه زندگي را بر من تحميل مي كند..

مرا از او گريزي نيست..

صداي او، شكستن موجي است بر لبه ساحل، در خلوت پرمشغله روزمرگي..

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري،

بدان و بخوان كه من ترانه خوان نام خاطره ام..

..

((معشوقه من ))

دستان پاكش..

چشمان نجيبش..

و هراسي كه از من بر دل دارد..

همه و همه رازي است از عاشق شدن من..

او  با تمام تيرگي ها و روشني های من ، معشوقه من شد...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/02 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است