تبليغاتX
و اینک لحظه اعدام یک عاشق رسید...

آخرین پست ( خداحافظ همه چیز ، خداحافظ برای همیشه... )

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن

کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن...


 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/05/17 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


گل سرخی از خسرو گلسرخی

 

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!


و ساقه هاي جوانم از ضربه تبرهايتان زخم دار است!


با ريشه چه ميکنيد؟


گيرم که بر سر اين باغ،نشسته در کمين پرنده ايد!


پرواز را علامت ممنوع ميزنيد!


با جوجه هاي نشسته در آشيان چه ميکنيد؟


گيرم که ميکشيد!


گيرم که ميبريد!


گيرم که ميزنيد!


با رويش ناگزير جوانه چه ميکنيد...؟


 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/05/09 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


دریاچه یا سراب؟

 

از کنار تمام شعر ها عبور می کنم

کسی جز من

گویا .........

چون من نزیسته است

کسی گویا

آنچه دریافت کرده است

نا چیر .......... 

گویا تمام ثانیه ها منحصر بفرد شده اند

تنها شعری منحصر بفرد می خواهند

مایوس ........

از کنار تمام شعر ها عبور می کنم

دلم برای شعری که هرگز نگفته ام

تنگ می شود

دریاچه یا سراب؟

هیچگاه دلیل دوست داشتنم را نگفته است...


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/04/22 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


....M a M a S a i d

 

 

Let my heart go

Mama, let my heart go

You never let my heart go

So let this heart be still

Never I ask of you

But never I gave

But you gave me your emptiness

And I'll take to my grave

...So let this heart be still

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/04/09 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


خوشبختی های کو چک...

 

گرفتن دستهای تو

به تماشای ویترین مغازه ها رفتن

پوشیدن لباس تازه ای که برای من خریده ای

و نگاه لذت من

وقتی که لباس تازه ام

با دستهای  شکولاتیت  رنگ می شود  

چه خوشبختی های کوچکی آرزو شده است ...

چه دردناک  گاه در ذهنم راه می روند ...

همچون کویری ترک خورده

 نا امید از اننظار قطره ای باران که هیچگاه نخواهد بارید ،

حس می کنم

خوشبختی های کوچکم

دیگر نفس نمی کشند ...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/04/01 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


رویای پوچ...

 
دلم برای خودم تنگ بود امروز

ثانیه هایم در دایره ای گرد چرخیداند

من بیشتر از هر روز

در لحظه های بی کسی ام زیستم امروز

خسته گی روی پاهایم استوار نیست

سر درد...

چشم انداز عریان...

نگاه مرا سرد کرده است

بی احترام می نگرم

به آنکه قانونی برای زیستن نداشت

تولد من در ثانیه های مرگ او

مبارک نبود هرگز...


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/03/03 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


 

 

تو را به جای همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم، دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام، دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گستره‌ی بی‌کران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای نخستین گل
برای خاطر جان‌داران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم

 

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینیم.
بی تو جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

 

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها که جز وهمی نیست، دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/29 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


دیشب...

 

دل دیوانه دیشب عالمی داشت

جدا زان چشم غمگینت غمی داشت

شبی بود و شرابی و شرابی بود حالی

به داغ سینه سوزت مرهمی داشت

غریبی بود و ساغر نرمی و نابی

در آن خاموشی شب محرمی داشت

چنان شد بی خبر از عالم جان

كزین دوری گران گویی غمی داشت

نبودش شكوه از بی همزبانی

خدا را شكر دیشب همدمی داشت

..

صفای این غم دیرین بنازم

كه با دل رشته های محكمی داشت

سحر چشم ...چون غنچه گل

هنوز از شبنم اشكی ‌نمی،‌ داشت


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


بدون عنوان ... این خودش یه عنوانه

 

به دو عالم نفروشم غم عشق تو را...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/20 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


زمان...

 

می دانم 

پاندول زمان مرا گرفته اند

تا لحظه هایم را معطل کنند و بیشتر عذابم دهند

فردا بسیار نزدیک است

و مرا اضطراب سوال های بی پاسخ

تهدید می کند

تمنا میکنم دری نشانم  دهید تا که بگریزم از شرم

و گرنه باز باید

با نگاه ملامت او بیامیزم...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/16 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


پنجره

 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را

 نقش سرخ عشق می زند

من .. در کویر قلبم از تو بخاطر تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم

 تا مثل باران هر صبح برایت شعر می  سرودم

آری...

آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم

و به شوق تو اشک می ریختم ،

اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم

تا شاید در جاده ای دور ،

هنوز بوی خوب بهار را

 وقتی که از آن می گذشتی در خود داشته باشد

تا مرهمی باشد برای دل خسته ی من ...

بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن

تویی که در ذهن خسته من

همیشه بهاری

همیشه بهارم باش


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/07 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


معشوقه من...

 

معشوقه من

زني همچون خاطرات كودكي..

زني است از جنس آب..

دوشيزه اي كه ريشه در خورشيد دارد..

انساني است از ديار غرور و خاطره هاي شيرين..

فراز آمده اي از شهر شكستها، از ساحل پيروزيها..

معشوقه من..

زني است از جنس آسمان.. و من زمين گسترده..

او بر من مي بارد و شعله هاي سبز عشق من به سوي او زبانه مي كشد..

تنش، پيچكي را می ماند كه بر تن عريان روياهاي من تنيده مي شود..

هراس چشمانم در سكوت پرغرورش رنگ مي بازد..

هميشه طلوع زيباي چشمانش بر ساحل خيس زيباترين گونه هاست..

او مرا مي شناسد.. او قانون صادقانه زندگي را بر من تحميل مي كند..

مرا از او گريزي نيست..

صداي او، شكستن موجي است بر لبه ساحل، در خلوت پرمشغله روزمرگي..

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري،

بدان و بخوان كه من ترانه خوان نام خاطره ام..

..

((معشوقه من ))

دستان پاكش..

چشمان نجيبش..

و هراسي كه از من بر دل دارد..

همه و همه رازي است از عاشق شدن من..

او  با تمام تيرگي ها و روشني های من ، معشوقه من شد...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/02 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


 

 او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
 وقتی که فشردمش به آغوش تنگ
لرزید دلش ، شکست و نالید که : آخ
ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟


 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/01/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


 
 
رودخانه از من  هزار دریا فاصله دارد  من از شمال شبنم می آیم.
 
 دستت را به من بده  اقیانوس پیداست...
 
 
 
 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/01/11 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


باور نکن

سلام
 
حال من خوب است
اما تو باور نكن
آری ... باور نكن
 
حال من خوب است
اما فقط به رسم قدیمی  نامه ها
كه رسم زیبایی ست
فقط برای مكدر نكردن خاطر دیگران !ا 
 
رنجیده خاطرم از عشقی كه نداری
و نمی فهمی 
 
و از سكوتهای سرشاراز فریادم
نمی دانم چرا هیچ كس سکوتم را نمی فهمد
حتی تو
 
از این همه سکوت و تنهایی دلم گرفته
پروردگارا ! می شنوی سکوتم را ؟ 
 
خدایا ! تو چرا یارای فریاد زدن را نمی دهی !؟
یارای گفتن هرچه نگفتنی است
و یارای  گفتن تمام چیزهایی كه
عمریست آرزویشان را داریم 
 
می خواهم بگویم هرآنچه را كه گفتنی است
و بگویم هرآنچه كه دل تنگم به خاطرش فریاد سكوت سر داده
و بشكنم این جمله غبار گرفته را
كه سكوت بلندترین فریاد عاشق است . . . !ا 
 
بگویم تا رها شوم
از خاكستر غم هایی
كه سالهاست بر وجودم نشسته 
 
آری
حال من خوب است
اما تو باور نكن
آری ... باور نكن 
 
حال من خوب است
اما فقط به رسم قدیمی  نامه ها
كه رسم زیبایی ست
فقط برای مكدر نكردن خاطر دیگران !ا
.
.


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/12/17 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


مگر نه ؟

مگر نه که من
                 ساغر آن ناب ترين شرابم
 مگر نه که من
                 مخلوق آن نرد عشق
                                 هماغوشي
                                                  سکرآور
                                                                    پيش از سحرم که باختي
           

                                      پس چیست اين اندوه که به جانم آويختي . . .؟


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/12/09 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


تنها یار من قلم

 

و دردهاي هر جايي

كه مي خراشند

ريشه هاي احساس مرا

پس گرمی می بخشند

حزن و سوزش نوشته هایم

از آمدهای ذهنم

و جاري مي شود

در تمام دشت پهناور سينه ام

عطر خوش دلتنگي

آنگاه مي كنند

 با ناخن هاي طعنه

شيره جانم را

و ميروند

بي آنكه مرحمي بگذارند

 بر زخم هاي كهنه ام

بخدا،

مرا تسكين ميدهد

فقط

گرمی نوشته هایم 

گویا فقط این بی زبانانند که مرا شناختند... 



 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/12/04 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


تولدي ديگر

 

همه هستي من آيه تاريكي ست
كه ترا در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيل از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسماني ست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد
طفلي ست كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد
افروختن سيگاري باشد، در فاصله رخوتنك دو هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد

فروغ فرخزاد


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/11/14 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


زمستان...

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کسي يازي
 به اکراه آورد دست از بغل بيرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سينه مي ايد برون ، ابري شود تاريک
 چو ديوار ايستد در پيش چشمانت .
نفس کاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... اي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 (مهدی اخوان ثالث)

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/11/03 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


پر پرواز...

 

اين ميله هاي نازک


براي آن قلب تپنده ي غمگين


مانند تارهاي سازيست که


با هر ضربه اي بالهاي کوچک و رنگينش ،

نغمه هاي شاد پرواز را مي نوازد . . .


نه ! پرواز را نمي توان فراموش کرد....

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/10/03 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


دریا بی کران است و پر تلاطم... قایق من خیلی کوچیکه

 

من عاشق بازيم

اين و همه مي دونن

.

.

امروز از صبح دوباره يه بازي قدیمی و شروع كردم

يه بازي به اسم ميگرن

هیچکس نمیدونه سرم درد میکنه

صبح نگهبان آپارتمان هم نفهمید

صبح كلاس داشتم

ساعت 8 تا 2 سر كلاس بودم و درس دادم

هيچكي نفهميد من سرم درد مي كنه

بعد تا 4 رفتم چند تا كار داشتم

بازم هيچكس نفهميد سرم درد مي كنه

ساعت 5 يه جا جلسه داشتم

توي جلسه هم هيچكس نفهميد سرم درد مي كنه

.

.

ديشب آب میوه ريخت روي كيبردم وكيبردم سوخت

رفتم يه كيبورد جديد خريدم

فروشنده مغازه هم نفهمید سرم درد میکنه

هيچكس نفهميد من سرم درد مي كنه

ميگرن يه درد عصبيه كه نمودار صعودي داره

اولش كه شروع مي شه سرت يه خرده درد مي كنه

تا آخرش كه به سر درد شديد و حالت تهوع و سياهي رفتن چشمت مي رسه

از وقتي كه يادم مياد ميگرن داشتم

.

حالاكه دارم تايپ مي كنم سرم داره از درد مي تركه و زياد نمي تونم توي مونيتور نگاه كنم

.

.

همه بازی های این دنیا یه روز تموم می شه...!!!

بازي قدیمی هم تموم مي شه

بازيه من و ميگرن

هيچوقت توي اين بازي پيروز نشدم

هميشه مساوي ميشه

نه من از سردرد مي ميرم

نه سردرد من و ول مي كنه وديگه سراغم نمياد

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/09/30 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


گمشده...

 
 
سالها پيش
از وقتي شروع به فكر كردن كردم
پشت همين پنجره
گم شدم
دنبالم نگرد
ديگر هيچوقت پيدا نمي شوم
 
 
 
توي كافي شاپ فرنسیس :
 
ميز بغلي یه دختر به ظاهر غمگین و عاشق نشسته بود گفت :
.
.
لطفا يه قهوه البته تلخ باشه
مي خوام مزه ي زندگيم و بده
.
.
من
كم اوردم؟.
نه
.
.
 يه نفس عميق كشيدم
سینیور  يه چايي پلیز !!
كم رنگ باشه
رنگ جيش
همرنگ زندگيم


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/09/25 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


من تکه تکه از دست رفته ام...

بعضی وقت ها احساس می کنم چقدر تنهام و چقدر دلم می خواد یه نفر تمام حرفای منو بفهمه ولی مطمئنم که هیچ کس نمی تونه چون منم کسی نیستم که بتونم تمام حرفای یه نفرو بفهمم 
 اصلا نمی دونم چرا همش می خوام از تنهایی بگم و تنها باشم دلم می خواد هیچ کس نباشه که حرفامو بخونه دلم می خواد حداقل اینجا بتونم هر چی می خوام بگم بدون سانسور گرچه می دونم غیر ممکنه من خودمو برای خودمم هم سانسور می کنم چه برسه برای یه صفحه تو وب
چه از تنهایی بگم چه از غم بگم چه از خوشحالی چه از ترس چه از عشق چه از ....... از هر چی که بگم مهم اینه که می خوام بگم با اینکه هنوزم می ترسم که واقعا اون چیزی باشم که هستم ولی این جرات رو به خودم می دم که برای این صفحه درد دل کنم
باشد که خدا از پس این سطرها ببیند که در توصیف فقر من همین کافیست که هر چه او غنیست من فقیرم
 
محمد همیشه تنهاست ......... محمد همیشه تنهاست


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/09/14 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


تابوت بناممت یا جنازه ؟ ای درخت مرده...

 

از هياهوي واژه ها خسته ام

من سكوت را

                  از اوراق سپيد آموخته ام.

آيا سكوت

               روشن ترين واژه ها نيست؟

هميشه در خلوت

                    مرگ را مجسم ديده ام!

آيا مرگ

            خونسرد ترين واژه ها نيست؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگي افتادم.

شبي- شايد امشب

زير نور يك واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

                              بر حواس پنجگانه ام

                                                      خال خواهم كوفت.

و هم زمان

            پايين آخرين برگ خاطراتم

                                            خواهم نوشت:

                                                             پــــايــــان!

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/09/09 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 

تو ميگفتي زماني دور يا نزديك ؛ فريب زندگي  ،  مرا از تو ... تو را از من جدا سازد و من

 

باور نمي كردم. تو ميگفتي زمان صد چهره افسرده هم دارد ، دنیا  تنها گرماي محبت نيست  و

 

 من باور نمي كردم. تو ميگفتي و من در گوش تو افسانه مي خواندم و افسوس اكنون هر يك

 

جدا از هم ، راهي در پيش رو داريم. ومن تنها تنها بارها از خويش مي پرسم :

 

چــه خـــواهـــي كــــــــــــــــرد؟

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/08/14 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


کلبه احزان من پس کی گلستان می شود ؟؟؟

 

به تكرار آجرها عادت كرده‌ام

در كوچه‌ي تاريك شب

 

دچار خط سبز دفتر شعرم

دچار آجرها

 

و دوست داشتن مادر

كه بي‌دريغ بود

در شبهاي نوازش

در روزهاي خستگي

در بغض..



 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/07/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


اسیر...

 

سلام نفس خوبی

مدتها بود باهات راحت حرف نزده بودم...راستی پاییز شرو شده جات خیلی خالیه

لبخندات يادم هست... دست خودم نیست بد جوری این روزا مشغولتم

هوا سرده دلگیره دلگیر...کاش بودیو  اصلا ولش کن دلم نمیاد حرفای دلمو اینجا هم بنویسم

کاش اون شبی که خوابتو دیدم دیگه از خواب بیدار نمیشدمو میومدم اون ور...

 


دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ي من

همون گهواره اي که خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي که شاهزاده ي قصه
هميشه دختر فقيرو مي خواست

همون شهري که قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يک کبوتر

دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست مادر، کجاست گهواره ي من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بي دغدغه مي خواد

تو اين بستر پاييزي مسموم
که هر چي نفس سبزه بريده
نمي دونه کسي چه سخته موندن
مثل برگ روي شاخه ي تکيده

دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ي من

ببين شکوفه ي دل بستگي هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
کجاست اون دست نوراني و معجز
بگو بياد و دستمو بگيره

کجاست مريم ناجي ، مريم پاک
چرا به ياد اين شکسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست

دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ي من

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/07/16 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


چشمانی کاملا خسته

 

این شبها

چشمهای من خسته است

گاهی اشک...گاهی خیره به عکس او...گاهی خاطرات سالها قبل

این سهم چشمهای من است...

 

 

صدای ژیر ژیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/07/08 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


هیچ کس تنهاییم را حس نکرد... حتی خدا

 

روي سنگ قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت... چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم، آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت... روز ميلاد : همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت... او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد. اسير غريبي که اين دنيا چونان قفسي آزارش مي داد و عاقبت يک روز کبوتر شد و رفت...

 

 

مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش

 به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه

 شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد

حال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند باد وصال

 ناله مي لرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من

 عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/07/04 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


مي خواهم آدم شوم....

 

مي خواهم آدم شوم

چرا که شنيده ام انسانيت از انسان زيبا تر است

زندگي کوتاه تر از آن است که حتي فرصت فکر کردن بيابم

مي خواهم از زير سقف کوتاهش سينه خيز بگذرم تا در سنگر گاه اميد پيش رگبار حقارت

پناه عاشقي بگيرم

آنجاست که شهد شيرين مرگ هرگز دلم را نمي زند

آنجاست که ديگر برايم مهم نيست

چند جفت چشم را ميگريانم

چند سينه را آه ميکشانم

چند بوسه را بر گونه هايم مي چسبانم

و چند عاشق را بي معشوق تنها مي گذارم

او آنقدر بزرگ هست که داغ گلوله در اندامم يخ بزند

آنقدر بزرگ که سوزش زخم هايم مرا بخنداند

آنقدر که انفجار بدنم را جشن بگيرم . جشن شکفتن تکه ها

آن تکه هائي که تک تک پرواز مي کنند ذره اي از عشق خداوندند

تکه هايم مال او

مي خواهم آدم شوم

 

به امید او حتما ادم میشوم...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/28 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


خداوندا خدای عزیز من نمی دونی چه قدر دوستت دارم...

 

 

حرفهای زیادی بر دل مانده ،

که می خواهم بگویم .

ولی مهر سکوت، بر لبانم نشسته است ،

که قادر به بازگو کردنش نیستم ،...

چه بسیار حرفها و غمهای دل من ،

غوغایی را بر پا کرده است .

تشویش دل خویش را حس می کنم .

خداوندا ، نکند غوغای دل ،

از دوری من به توست.

خداوندا ،درد و دل خود را ،

به هیچ کس و هیچ جا نگویم .

خداوندا ، چه کسی تا به حال ،

غوغای دل مرا به آرامی تو معنا کرده ،...

حکیما ، من این بار هم با تو نجوا خواهم کرد .

تو طبیب دل دیوانه من هستی .

 

 

با نظرات قشنگتون دل منو گرم کنین تا مطالب و عکسهای قشنگتری بذارم

از همتون متشکرم

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/18 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


اونی که داری میخونی باور کن به خدا دست خودم نیست........

 

 

به من گویند تو چرا تو غمگین می نویسی ؟!.

چرا گفته هایت اندوهبار است !

صحبت از پژمردن یک گل نیست ،

صحبت از مرگ قناریست ،

صحبت از مرگ انسانیت است ،...  

که چه آسان، از آن می گذریم...

خدایا من در راه رسیدن به تو

بارها وبارها مسیر را به اشتباه رفتم

من در عجبم که راه را ، گم نکرده ام ،

تو چه آسان مرا می خوانی

وراهت را آشکار،ا به خلقت نشان می دهی

و این بنده ، چه آسان از تو می گذرد

خداوندا از نفس خویش خسته ام ،

مرا به خرابات گناه و خانه شیطان دعوت می کند

یا لطیف اگر ذکر تو نبود من زین پس ،

نمی دانستم به کدامین راه بروم !

لطیفا تو مرا با کوله باری از گناهم می پذیری ،

و من خجل از کرده خویشم ...

لطیفا آرزو دارم تا آخرین روز هستی،

 سر از سجده گاهت بر ندارم .

 

 

 

 

سلام...  

یکی از دوستان گفت که... یکی که نه خیلی گفته بودن که چرا همیشه دپی..

و چرا همیشه دپرس هستی و نوشته ها غمکینه

 و وقتی میایم اینجا حالم میگیره و از این حرفا....

اولا ممنونم از همه عزیزانی که نظر گذاشتن مرسی اکتیر

 

 باید بگم دلیل اینکه به نظر دوستان مطالب غمزده هست اینه که

 

 به خدا دست خودم نیست که دیوونه شدم

از غم عشق تو بود همدم پیمونه شدم

تو ندانی ز چه و در به در از خونه شدم

شب و روزم تبه و  ساکن میخونه شدم.......

در ضمن اینایی که اینجا میزارم به نظرم اصلا دپرس نیست

اگه یه زره به دقت بخونی میبینی عزییزم که اصلا ناراحت کننده نیست

به خدا باور کن .....

یه زره دقت کن میفهمی چی دارم میگم

((( دلیل سوزناک و غمناک نوشتن همونی هستش که بالا با فونت خیلی خیلی بزرگ با رنگ سبز

  نوشتم )))

شکرا لحظورکم...


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/13 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


نا امیدی بزرگترین گناه است... خداوند همیشه و همه جا همراه من و توست...

 

مرگ آرزوها

 خواستم از امید بنویسم


خبر آمد آرزو پر پر شد


دستم به هیچ قلمی نرفت


و دردم در هیچ کلمه ای نریخت


و آهم در هیچ جمله ای نپیچید


کاش قول نداده بودم هوای شعرم را عوض می کنم


کاش نخواسته بودم پای امید را به شعرم وا کنم


کاش  ...


آرزو که مرد


دردم هزار تا می شود.


که هزار تا آرزو داشت و حالا دیگر نیست.


به جای هزارتا آرزویش به هزارتا درد رسید


و هزارتا درد را تحمل کرد


با همان چشمان سیاه!


که درد از آنها می ریخت و صدایشان در نمی آمد و باز هم می خندید حتی بی امید!


حالا آرزو نمانده است و آه مانده است و من باز هم بی امید...


دلم پر کشیده


و این بغض باز هم اشک نمی شود و می ماند


و صبوری می کند!

 حالا مرثیه شده ام

(( به یاد یاران رفته فاتحه ای هم بخانیم ))

 

من در اندوه چشمان خویش نشسته ام

فاصله ی من ، غم من ، اندوهم، چشمانم

چقدر است؟

من هوایی راگم کرده ام

که بویش مشامم را پر کرده...

من هوایی را می خواهم که در نفسهایم جاریست.

قلب من به انتظار نشسته.

افسوس که شرمنده تپیدنش هستم!

می خواهم او را از قفس تپیدن خویش در آورم،

و او را خواهم برد،!...

به ماهیت وجودی ضربان هستی

که چگونه با تدبیری غیر قابل بیان،

خون زمین ، و مخلوقاتش را به حرکت در می آورد

تا نایستد...

تا بماند...

تا عاشقانه به رازو نیاز با او ، عشق بازی کند.

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/08 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


اندر سکوتی تلخ می گریم...

 

 

عمق سکوت

 

در خود ، در ماورای خود فرو رفته ام

کسی را نمی بینم...

حضور، سرگردان است

تا صداقت در خود نباشد ، حقیقت بی معنا میشود

با خود یکی شو ...

تا بندگی را بجای نیاوریم ، حضور بی معناست.

پروردگارا

من این بار سکوتی را میخواهم ...

که در عمق فریادش حضور خویش را

به ریاضت بنشینم...

 

 

 

من توان داشتن زیباییه خوانندگان را ندارم

من دست نوشته ای هستم که بارها خود را مکرر میشوم

مرا هر روز نخوان

ورق بزن مرا با تو هستم

مرا مکرر نشو

من در این دست نوشته گم شده ام

با سکوت خود مرا مکرر مشو

نامم را بدان

دست نوشته از آن اوست

چون منی نیست

بخوان مرا ،آنچه که هستم، و سقوط سکوتم را،

دریاب مرا که من ...

 

 

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/05 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


فریاد کنان آزادی قلب خود را از حصار تن میخواهم...

 

ایستگاه زندگی
 
امشب میخواهم پرواز کنم به سوی ابدیتی بی پایان
 
نمیخواهم در زمین و زمانت باشم ، خدایا
 
باید بروم
 
هوای رفتن در مشامم پیچیده گویا او را میشناسم
 
آری رفتن خود یک آمدن است...
 
گاهی وقتها در حرکت زندگی باید در ایستگاهی
 
توقف کرد و به مسیری که طی شده نگاه کرد و این
 
توقف خود یک حرکت است ...
 
من دگر گونه به آن گونه که خدا میخواهد خواهم رفت...
 
 
 
 
سکوتم را میخواهم
 
امشب از ابدیتی بی پایان از سکوتی بی انتها
 
می آیم  . . .  
 
تا دگر بار و دگر بار خود را دریابم...
 
من فریاد خویش را به جرم تنهایی حبس کردم
 
شاید خدا صدایم را بشنود...
 
خداوندا مرا با خود ببر ...
 
مرا به گونه ای که میخواهی ببر
 
از زمین و زمانت خسته شدم...
 
 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/04 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


ما بدی منک شی...

 

مي سپارم دل به دريا بي خيال

مي شمارم لحظه ها را بي خيال

گاه در آشفته بازار دلم

مي شوم تنهاي تنها بي خيال

بي خيال با خود اما با تو من

حرف هايي دارم اما بي خيال

*****

امروز زندگي را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاري كن!

نگذار كه به آرامي بميري!

شادي را فراموش نكن

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/02 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


تولدی دیگر...

 

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر سفر نكني،

اگر كتابي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر از خودت قدرداني نكني.

 

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر برده‏ي عادات خود شوي،

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي …

اگر روزمرّگي را تغيير ندهي

اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.

 

 تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوري كني . .. .،

 

 تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني

اگر هنگامي كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،

اگر وراي روياها نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات

وراي مصلحت‌انديشي بروي . . .

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/01 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است