آن جا ببر مرا که شرابم نمی برد
....و شاید کلاغ پکری باشم در آسمان ، در انتظار لمس داغی گلوله شکارچی
گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!
و ساقه هاي جوانم از ضربه تبرهايتان زخم دار است!
با ريشه چه ميکنيد؟
گيرم که بر سر اين باغ،نشسته در کمين پرنده ايد!
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد!
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه ميکنيد؟
گيرم که ميکشيد!
گيرم که ميبريد!
گيرم که ميزنيد!
با رويش ناگزير جوانه چه ميکنيد...؟
در تاریخ 88/05/09|
|با سر انگشتی سوخته نوشته شده توسط سیمرغ آواره|
| |

