تبليغاتX
آن جا ببر مرا که شرابم نمی برد


آن جا ببر مرا که شرابم نمی برد

....و شاید کلاغ پکری باشم در آسمان ، در انتظار لمس داغی گلوله شکارچی

برای تو را شروع میکنم.

برای تو را برای تو مینویسم تویی که گذشته ،حال و آینده منی...

برای تو را مینویسم تا در تو ، من را بیابم و در من تو را

برای تو برای توست و برای هیچ کس دیگر نخواهد شد

برای تو مینویسم تا بدونی لحظه ها در حضور و غیاب تو بر من چگونه میگذرد

برای تو مینویسم...در حالیکه غرق در وجود منی..................................

در تاریخ 88/04/27| |با سر انگشتی سوخته نوشته شده توسط |

 

از کنار تمام شعر ها عبور می کنم

کسی جز من

گویا .........

چون من نزیسته است

کسی گویا

آنچه دریافت کرده است

نا چیر .......... 

گویا تمام ثانیه ها منحصر بفرد شده اند

تنها شعری منحصر بفرد می خواهند

مایوس ........

از کنار تمام شعر ها عبور می کنم

دلم برای شعری که هرگز نگفته ام

تنگ می شود

دریاچه یا سراب؟

هیچگاه دلیل دوست داشتنم را نگفته است...

در تاریخ 88/04/22| |با سر انگشتی سوخته نوشته شده توسط سیمرغ آواره|

 

 

Let my heart go

Mama, let my heart go

You never let my heart go

So let this heart be still

Never I ask of you

But never I gave

But you gave me your emptiness

And I'll take to my grave

...So let this heart be still

 

در تاریخ 88/04/09| |با سر انگشتی سوخته نوشته شده توسط سیمرغ آواره|

 

گرفتن دستهای تو

به تماشای ویترین مغازه ها رفتن

پوشیدن لباس تازه ای که برای من خریده ای

و نگاه لذت من

وقتی که لباس تازه ام

با دستهای  شکولاتیت  رنگ می شود  

چه خوشبختی های کوچکی آرزو شده است ...

چه دردناک  گاه در ذهنم راه می روند ...

همچون کویری ترک خورده

 نا امید از اننظار قطره ای باران که هیچگاه نخواهد بارید ،

حس می کنم

خوشبختی های کوچکم

دیگر نفس نمی کشند ...

 

در تاریخ 88/04/01| |با سر انگشتی سوخته نوشته شده توسط سیمرغ آواره|


















design : imjava