آن جا ببر مرا که شرابم نمی برد
....و شاید کلاغ پکری باشم در آسمان ، در انتظار لمس داغی گلوله شکارچی
برای تو را برای تو مینویسم تویی که گذشته ،حال و آینده منی... برای تو را مینویسم تا در تو ، من را بیابم و در من تو را برای تو برای توست و برای هیچ کس دیگر نخواهد شد برای تو مینویسم تا بدونی لحظه ها در حضور و غیاب تو بر من چگونه میگذرد برای تو مینویسم...در حالیکه غرق در وجود منی.................................. از کنار تمام شعر ها عبور می کنم کسی جز من گویا ......... چون من نزیسته است کسی گویا آنچه دریافت کرده است نا چیر .......... گویا تمام ثانیه ها منحصر بفرد شده اند تنها شعری منحصر بفرد می خواهند مایوس ........ از کنار تمام شعر ها عبور می کنم دلم برای شعری که هرگز نگفته ام تنگ می شود دریاچه یا سراب؟ هیچگاه دلیل دوست داشتنم را نگفته است... Let my heart go Mama, let my heart go You never let my heart go So let this heart be still Never I ask of you But never I gave But you gave me your emptiness And I'll take to my grave ...So let this heart be still گرفتن دستهای تو به تماشای ویترین مغازه ها رفتن پوشیدن لباس تازه ای که برای من خریده ای و نگاه لذت من وقتی که لباس تازه ام با دستهای شکولاتیت رنگ می شود چه خوشبختی های کوچکی آرزو شده است ... چه دردناک گاه در ذهنم راه می روند ... همچون کویری ترک خورده نا امید از اننظار قطره ای باران که هیچگاه نخواهد بارید ، حس می کنم خوشبختی های کوچکم دیگر نفس نمی کشند ...

| |

