فردا دو تا امتحان داری
8:30
14
واست دعا میکنم
این روزا خیلی خسته یی
میدونم...
خسته ای و بی حوصله
انگار هیچ چیز مثل قبل نیست
محمد
همیشه کنارت میمونم
همیشه
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/03/29 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
ثانیه هایم در دایره ای گرد چرخیداند
من بیشتر از هر روز
در لحظه های بی کسی ام زیستم امروز
خسته گی روی پاهایم استوار نیست
سر درد...
چشم انداز عریان...
نگاه مرا سرد کرده است
بی احترام می نگرم
به آنکه قانونی برای زیستن نداشت
تولد من در ثانیه های مرگ او
مبارک نبود هرگز...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/03/03 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...