تبليغاتX
و اینک لحظه اعدام یک عاشق رسید...

 

 

تو را به جای همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم، دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام، دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گستره‌ی بی‌کران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای نخستین گل
برای خاطر جان‌داران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم

 

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینیم.
بی تو جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

 

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها که جز وهمی نیست، دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/29 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


دیشب...

 

دل دیوانه دیشب عالمی داشت

جدا زان چشم غمگینت غمی داشت

شبی بود و شرابی و شرابی بود حالی

به داغ سینه سوزت مرهمی داشت

غریبی بود و ساغر نرمی و نابی

در آن خاموشی شب محرمی داشت

چنان شد بی خبر از عالم جان

كزین دوری گران گویی غمی داشت

نبودش شكوه از بی همزبانی

خدا را شكر دیشب همدمی داشت

..

صفای این غم دیرین بنازم

كه با دل رشته های محكمی داشت

سحر چشم ...چون غنچه گل

هنوز از شبنم اشكی ‌نمی،‌ داشت


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


بدون عنوان ... این خودش یه عنوانه

 

به دو عالم نفروشم غم عشق تو را...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/20 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


وقتی خدا مردان را میان زنان قسمت کرد

و تو را به من داد،

احساس کردم به من آب گوارا داده و به دیگران گندم،

به من جامه یی از حریر داده و

به دیگران جامه یی پنبه یی،

به من گل داده و به آنها شاخه ای بی برگ...

وقتی خدا تو را به من شناساند،

گفتم نامه یی برایش خواهم نوشت!

بر برگهایی آبی

خیس از اشکهایی آبی

و در پاکتی آبی!

میخواهم به خاطر انتخابش

از او تشکر کنم !

او

هیچ نامه ای را نمیپذیرد ،

مگر نامه ی عشق!

وقتی جواب گرفتم و

برگشتم تا تو را

مانند یک گل زیبا دردست بگیرم،

به دستان خدا بوسه زدم

بوسیدم ماه را

ستاره ها را

کوه و دشت را

بال پرندگان و ابرهای عظیم را

Ufile Image Uploader


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/02/19 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


پر کن مرا از عشق....

گل سرخ زندگی من!

 

درد دل انگیز و عشق عظیمم!

چون  مسیح ،

بر صلیب سینه هایت مصلوبم کن!

بی جاترینم! مرا به هر کجا که میخواهی ببر و رها کن!

Ufile Image Uploader


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/02/18 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


زمان...

 

می دانم 

پاندول زمان مرا گرفته اند

تا لحظه هایم را معطل کنند و بیشتر عذابم دهند

فردا بسیار نزدیک است

و مرا اضطراب سوال های بی پاسخ

تهدید می کند

تمنا میکنم دری نشانم  دهید تا که بگریزم از شرم

و گرنه باز باید

با نگاه ملامت او بیامیزم...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/16 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


پنجره

 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را

 نقش سرخ عشق می زند

من .. در کویر قلبم از تو بخاطر تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم

 تا مثل باران هر صبح برایت شعر می  سرودم

آری...

آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم

و به شوق تو اشک می ریختم ،

اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم

تا شاید در جاده ای دور ،

هنوز بوی خوب بهار را

 وقتی که از آن می گذشتی در خود داشته باشد

تا مرهمی باشد برای دل خسته ی من ...

بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن

تویی که در ذهن خسته من

همیشه بهاری

همیشه بهارم باش


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/07 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


معشوقه من...

 

معشوقه من

زني همچون خاطرات كودكي..

زني است از جنس آب..

دوشيزه اي كه ريشه در خورشيد دارد..

انساني است از ديار غرور و خاطره هاي شيرين..

فراز آمده اي از شهر شكستها، از ساحل پيروزيها..

معشوقه من..

زني است از جنس آسمان.. و من زمين گسترده..

او بر من مي بارد و شعله هاي سبز عشق من به سوي او زبانه مي كشد..

تنش، پيچكي را می ماند كه بر تن عريان روياهاي من تنيده مي شود..

هراس چشمانم در سكوت پرغرورش رنگ مي بازد..

هميشه طلوع زيباي چشمانش بر ساحل خيس زيباترين گونه هاست..

او مرا مي شناسد.. او قانون صادقانه زندگي را بر من تحميل مي كند..

مرا از او گريزي نيست..

صداي او، شكستن موجي است بر لبه ساحل، در خلوت پرمشغله روزمرگي..

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري،

بدان و بخوان كه من ترانه خوان نام خاطره ام..

..

((معشوقه من ))

دستان پاكش..

چشمان نجيبش..

و هراسي كه از من بر دل دارد..

همه و همه رازي است از عاشق شدن من..

او  با تمام تيرگي ها و روشني های من ، معشوقه من شد...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/02 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است