تبليغاتX
و اینک لحظه اعدام یک عاشق رسید...

 

 او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
 وقتی که فشردمش به آغوش تنگ
لرزید دلش ، شکست و نالید که : آخ
ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟


 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/01/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


 
 
رودخانه از من  هزار دریا فاصله دارد  من از شمال شبنم می آیم.
 
 دستت را به من بده  اقیانوس پیداست...
 
 
 
 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/01/11 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني




 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/01/08 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


امروز

به پایان میرسد

از فردا برایم چیزی نگو!

"من نمیگویم فردا روز دیگری است"

" تو روز دیگری هستی..."

تو "فردایی"

فقط میگویم:

همان که باید

به خاطرش زنده بمانم...

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/01/03 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است