من عاشق بازيم
اين و همه مي دونن
.
.
امروز از صبح دوباره يه بازي قدیمی و شروع كردم
يه بازي به اسم ميگرن
هیچکس نمیدونه سرم درد میکنه
صبح نگهبان آپارتمان هم نفهمید
صبح كلاس داشتم
ساعت 8 تا 2 سر كلاس بودم و درس دادم
هيچكي نفهميد من سرم درد مي كنه
بعد تا 4 رفتم چند تا كار داشتم
بازم هيچكس نفهميد سرم درد مي كنه
ساعت 5 يه جا جلسه داشتم
توي جلسه هم هيچكس نفهميد سرم درد مي كنه
.
.
ديشب آب میوه ريخت روي كيبردم وكيبردم سوخت
رفتم يه كيبورد جديد خريدم
فروشنده مغازه هم نفهمید سرم درد میکنه
هيچكس نفهميد من سرم درد مي كنه
ميگرن يه درد عصبيه كه نمودار صعودي داره
اولش كه شروع مي شه سرت يه خرده درد مي كنه
تا آخرش كه به سر درد شديد و حالت تهوع و سياهي رفتن چشمت مي رسه
از وقتي كه يادم مياد ميگرن داشتم
.
حالاكه دارم تايپ مي كنم سرم داره از درد مي تركه و زياد نمي تونم توي مونيتور نگاه كنم
.
.
همه بازی های این دنیا یه روز تموم می شه...!!!
بازي قدیمی هم تموم مي شه
بازيه من و ميگرن
هيچوقت توي اين بازي پيروز نشدم
هميشه مساوي ميشه
نه من از سردرد مي ميرم
نه سردرد من و ول مي كنه وديگه سراغم نمياد
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/09/30 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/09/25 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/09/14 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
از هياهوي واژه ها خسته ام
من سكوت را
از اوراق سپيد آموخته ام.
آيا سكوت
روشن ترين واژه ها نيست؟
هميشه در خلوت
مرگ را مجسم ديده ام!
آيا مرگ
خونسرد ترين واژه ها نيست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگي افتادم.
شبي- شايد امشب
زير نور يك واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم كوفت.
و هم زمان
پايين آخرين برگ خاطراتم
خواهم نوشت:
پــــايــــان!
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/09/09 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...