تو ميگفتي زماني دور يا نزديك ؛ فريب زندگي  ،  مرا از تو ... تو را از من جدا سازد و من

 

باور نمي كردم. تو ميگفتي زمان صد چهره افسرده هم دارد ، دنیا  تنها گرماي محبت نيست  و

 

 من باور نمي كردم. تو ميگفتي و من در گوش تو افسانه مي خواندم و افسوس اكنون هر يك

 

جدا از هم ، راهي در پيش رو داريم. ومن تنها تنها بارها از خويش مي پرسم :

 

چــه خـــواهـــي كــــــــــــــــرد؟

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/08/14 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است