تو ميگفتي زماني دور يا نزديك ؛ فريب زندگي ، مرا از تو ... تو را از من جدا سازد و من
باور نمي كردم. تو ميگفتي زمان صد چهره افسرده هم دارد ، دنیا تنها گرماي محبت نيست و
من باور نمي كردم. تو ميگفتي و من در گوش تو افسانه مي خواندم و افسوس اكنون هر يك
جدا از هم ، راهي در پيش رو داريم. ومن تنها تنها بارها از خويش مي پرسم :
چــه خـــواهـــي كــــــــــــــــرد؟
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/08/14 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...