تبليغاتX
و اینک لحظه اعدام یک عاشق رسید...

کلبه احزان من پس کی گلستان می شود ؟؟؟

 

به تكرار آجرها عادت كرده‌ام

در كوچه‌ي تاريك شب

 

دچار خط سبز دفتر شعرم

دچار آجرها

 

و دوست داشتن مادر

كه بي‌دريغ بود

در شبهاي نوازش

در روزهاي خستگي

در بغض..



 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/07/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


اسیر...

 

سلام نفس خوبی

مدتها بود باهات راحت حرف نزده بودم...راستی پاییز شرو شده جات خیلی خالیه

لبخندات يادم هست... دست خودم نیست بد جوری این روزا مشغولتم

هوا سرده دلگیره دلگیر...کاش بودیو  اصلا ولش کن دلم نمیاد حرفای دلمو اینجا هم بنویسم

کاش اون شبی که خوابتو دیدم دیگه از خواب بیدار نمیشدمو میومدم اون ور...

 


دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ي من

همون گهواره اي که خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي که شاهزاده ي قصه
هميشه دختر فقيرو مي خواست

همون شهري که قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يک کبوتر

دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست مادر، کجاست گهواره ي من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بي دغدغه مي خواد

تو اين بستر پاييزي مسموم
که هر چي نفس سبزه بريده
نمي دونه کسي چه سخته موندن
مثل برگ روي شاخه ي تکيده

دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ي من

ببين شکوفه ي دل بستگي هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
کجاست اون دست نوراني و معجز
بگو بياد و دستمو بگيره

کجاست مريم ناجي ، مريم پاک
چرا به ياد اين شکسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست

دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست مادر ، کجاست گهواره ي من

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/07/16 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


چشمانی کاملا خسته

 

این شبها

چشمهای من خسته است

گاهی اشک...گاهی خیره به عکس او...گاهی خاطرات سالها قبل

این سهم چشمهای من است...

 

 

صدای ژیر ژیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/07/08 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است


هیچ کس تنهاییم را حس نکرد... حتی خدا

 

روي سنگ قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت... چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم، آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت... روز ميلاد : همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت... او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد. اسير غريبي که اين دنيا چونان قفسي آزارش مي داد و عاقبت يک روز کبوتر شد و رفت...

 

 

مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش

 به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه

 شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد

حال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند باد وصال

 ناله مي لرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من

 عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب

 


 

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/07/04 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است