
سلام
نمیدونم اولین پست رو چه جوری باید شروع کنم.الیاس چند وقت پیش ازم خواست که اینجا با هم بنویسیم ،ازت تشکر میکنم که منو قابل دونستی .اما از اون موقع من نتونستم چیزی بنویسم چون فکر میکنم نمیتونم مثل اون بنویسم و احساسی که اینجا جاری هست خراب میشه...گاهی اوقات ذهنت اینقدر مشغول و مغشوشه که دلت میخواد یه جوری تخلیه بشی ... ...اینقدر فکرهای جور واجور توی سرت موج میزنه که دلت می خواد حرفت رو به یه نحوی بزنی تا شاید یه کم آروم بشی...دلت میخواد با همه قدرتی که داری بعضی چیزارو رو فریاد بزنی،اما گوشی برای شنیدنش نیست ، یا حتی قلبی که درکت کنه...
راستی....به نظر شما ظرفیت یه آدم چقدره؟چقدر طول میکشه تا ظرفیتش پر بشه؟ 6 ماه؟ یک سال؟ 2 سال؟ یا شاید هم همه عمر؟

حتما این داستانو شنیدین ،اما تکرار دوباره اش خالی از لطف نیست.
کودک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن...مرغ دریایی آواز خواند، کودک نشنید.
سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن...رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد.
کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت...ستاره ای درخشید، ولی کودک توجه نکرد.
کودک فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده...و یک زندگی متولد شد، اما کودک نفهمید.
کودک با نا امیدی گریست...
خدایا با من در ارتباط باش...بگذار بدانم اینجایی.
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد...ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.
امیدوارم وقتی خدا معجزه شو بهم نشون میده خواب نباشم.
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 87/06/29 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
مي خواهم آدم شوم
چرا که شنيده ام انسانيت از انسان زيبا تر است
زندگي کوتاه تر از آن است که حتي فرصت فکر کردن بيابم
مي خواهم از زير سقف کوتاهش سينه خيز بگذرم تا در سنگر گاه اميد پيش رگبار حقارت
پناه عاشقي بگيرم
آنجاست که شهد شيرين مرگ هرگز دلم را نمي زند
آنجاست که ديگر برايم مهم نيست
چند جفت چشم را ميگريانم
چند سينه را آه ميکشانم
چند بوسه را بر گونه هايم مي چسبانم
و چند عاشق را بي معشوق تنها مي گذارم
او آنقدر بزرگ هست که داغ گلوله در اندامم يخ بزند
آنقدر بزرگ که سوزش زخم هايم مرا بخنداند
آنقدر که انفجار بدنم را جشن بگيرم . جشن شکفتن تکه ها
آن تکه هائي که تک تک پرواز مي کنند ذره اي از عشق خداوندند
تکه هايم مال او
مي خواهم آدم شوم

به امید او حتما ادم میشوم...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/28 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
حرفهای زیادی بر دل مانده ،
که می خواهم بگویم .
ولی مهر سکوت، بر لبانم نشسته است ،
که قادر به بازگو کردنش نیستم ،...
چه بسیار حرفها و غمهای دل من ،
غوغایی را بر پا کرده است .
تشویش دل خویش را حس می کنم .
خداوندا ، نکند غوغای دل ،
از دوری من به توست.
خداوندا ،درد و دل خود را ،
به هیچ کس و هیچ جا نگویم .
خداوندا ، چه کسی تا به حال ،
غوغای دل مرا به آرامی تو معنا کرده ،...
حکیما ، من این بار هم با تو نجوا خواهم کرد .
تو طبیب دل دیوانه من هستی .
با نظرات قشنگتون دل منو گرم کنین تا مطالب و عکسهای قشنگتری بذارم
از همتون متشکرم
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/18 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
به من گویند تو چرا تو غمگین می نویسی ؟!.
چرا گفته هایت اندوهبار است !
صحبت از پژمردن یک گل نیست ،
صحبت از مرگ قناریست ،
صحبت از مرگ انسانیت است ،...
که چه آسان، از آن می گذریم...
خدایا من در راه رسیدن به تو
بارها وبارها مسیر را به اشتباه رفتم
من در عجبم که راه را ، گم نکرده ام ،
تو چه آسان مرا می خوانی
وراهت را آشکار،ا به خلقت نشان می دهی
و این بنده ، چه آسان از تو می گذرد
خداوندا از نفس خویش خسته ام ،
مرا به خرابات گناه و خانه شیطان دعوت می کند
یا لطیف اگر ذکر تو نبود من زین پس ،
نمی دانستم به کدامین راه بروم !
لطیفا تو مرا با کوله باری از گناهم می پذیری ،
و من خجل از کرده خویشم ...
لطیفا آرزو دارم تا آخرین روز هستی،
سر از سجده گاهت بر ندارم .

سلام...
یکی از دوستان گفت که... یکی که نه خیلی گفته بودن که چرا همیشه دپی..
و چرا همیشه دپرس هستی و نوشته ها غمکینه
و وقتی میایم اینجا حالم میگیره و از این حرفا....
اولا ممنونم از همه عزیزانی که نظر گذاشتن مرسی اکتیر![]()
باید بگم دلیل اینکه به نظر دوستان مطالب غمزده هست اینه که
به خدا دست خودم نیست که دیوونه شدم
از غم عشق تو بود همدم پیمونه شدم
تو ندانی ز چه و در به در از خونه شدم
شب و روزم تبه و ساکن میخونه شدم.......
در ضمن اینایی که اینجا میزارم به نظرم اصلا دپرس نیست
اگه یه زره به دقت بخونی میبینی عزییزم که اصلا ناراحت کننده نیست
به خدا باور کن .....
یه زره دقت کن میفهمی چی دارم میگم ![]()
(((
دلیل سوزناک و غمناک نوشتن همونی هستش که بالا با فونت خیلی خیلی بزرگ با رنگ سبز
نوشتم
)))
شکرا لحظورکم...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/13 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
مرگ آرزوها
خواستم از امید بنویسم
خبر آمد آرزو پر پر شد
دستم به هیچ قلمی نرفت
و دردم در هیچ کلمه ای نریخت
و آهم در هیچ جمله ای نپیچید
کاش قول نداده بودم هوای شعرم را عوض می کنم
کاش نخواسته بودم پای امید را به شعرم وا کنم
کاش ...
آرزو که مرد
دردم هزار تا می شود.
که هزار تا آرزو داشت و حالا دیگر نیست.
به جای هزارتا آرزویش به هزارتا درد رسید
و هزارتا درد را تحمل کرد
با همان چشمان سیاه!
که درد از آنها می ریخت و صدایشان در نمی آمد و باز هم می خندید حتی بی امید!
حالا آرزو نمانده است و آه مانده است و من باز هم بی امید...
دلم پر کشیده
و این بغض باز هم اشک نمی شود و می ماند
و صبوری می کند!
حالا مرثیه شده ام
(( به یاد یاران رفته فاتحه ای هم بخانیم ))
من در اندوه چشمان خویش نشسته ام
فاصله ی من ، غم من ، اندوهم، چشمانم
چقدر است؟
من هوایی راگم کرده ام
که بویش مشامم را پر کرده...
من هوایی را می خواهم که در نفسهایم جاریست.
قلب من به انتظار نشسته.
افسوس که شرمنده تپیدنش هستم!
می خواهم او را از قفس تپیدن خویش در آورم،
و او را خواهم برد،!...
به ماهیت وجودی ضربان هستی
که چگونه با تدبیری غیر قابل بیان،
خون زمین ، و مخلوقاتش را به حرکت در می آورد
تا نایستد...
تا بماند...
تا عاشقانه به رازو نیاز با او ، عشق بازی کند.
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/08 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
عمق سکوت
در خود ، در ماورای خود فرو رفته ام
کسی را نمی بینم...
حضور، سرگردان است
تا صداقت در خود نباشد ، حقیقت بی معنا میشود
با خود یکی شو ...
تا بندگی را بجای نیاوریم ، حضور بی معناست.
پروردگارا
من این بار سکوتی را میخواهم ...
که در عمق فریادش حضور خویش را
به ریاضت بنشینم...

من توان داشتن زیباییه خوانندگان را ندارم
من دست نوشته ای هستم که بارها خود را مکرر میشوم
مرا هر روز نخوان
ورق بزن مرا با تو هستم
مرا مکرر نشو
من در این دست نوشته گم شده ام
با سکوت خود مرا مکرر مشو
نامم را بدان
دست نوشته از آن اوست
چون منی نیست
بخوان مرا ،آنچه که هستم، و سقوط سکوتم را،
دریاب مرا که من ...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/05 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/04 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
مي سپارم دل به دريا بي خيال
مي شمارم لحظه ها را بي خيال
گاه در آشفته بازار دلم
مي شوم تنهاي تنها بي خيال
بي خيال با خود اما با تو من
حرف هايي دارم اما بي خيال
*****
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/02 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نكني،
اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر بردهي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي …
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش واميدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوري كني . .. .،
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
وراي مصلحتانديشي بروي . . .
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 87/06/01 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...