Let my heart go
Mama, let my heart go
You never let my heart go
So let this heart be still
Never I ask of you
But never I gave
But you gave me your emptiness
And I'll take to my grave
...So let this heart be still

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/04/09 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
عزیزترینم
به حق که این واژه را با تمام وجودم به تو نسبت میدهم و از نوشتنش بسیار لذت میبرم ،روبروم نشستی اما نه در دنیای حقیقی و من با تو مینویسم از این همه احساس زیبا که در قلبم موج میزند و تو را در بر میگیرد .... فضا پر از توست...درست مثل همیشه...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط صداي باران در تاريخ 88/04/05 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
از میان برگهای دفترم بیرون بیا!
از ملافه ی رختخوابم
از فنجان چایم
از قاشق شکرم
از دکمه ی موبایلم
از حوله ی صورتم
از مسواکم
از کرم روی صورتم
از تمام چیزهای کوچک بیرون بیا
تا بتونم کار کنم....
میبینی تو توی همه ی جاهای زندگیم هستی ،عین یه خوشبختی بزرگ تو زندگیم
محمد اگر باشی قسم میخورم برات اینقققققققدر خوشبختیهای کوچیک درست کنم که هم تو هم من هم همه ی آرزوهات عاشقانه نفس بکشیم
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط صداي باران در تاريخ 88/04/05 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
گرفتن دستهای تو
به تماشای ویترین مغازه ها رفتن
پوشیدن لباس تازه ای که برای من خریده ای
و نگاه لذت من
وقتی که لباس تازه ام
با دستهای شکولاتیت رنگ می شود
چه خوشبختی های کوچکی آرزو شده است ...
چه دردناک گاه در ذهنم راه می روند ...
همچون کویری ترک خورده
نا امید از اننظار قطره ای باران که هیچگاه نخواهد بارید ،
حس می کنم
خوشبختی های کوچکم
دیگر نفس نمی کشند ...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/04/01 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
فردا دو تا امتحان داری
8:30
14
واست دعا میکنم
این روزا خیلی خسته یی
میدونم...
خسته ای و بی حوصله
انگار هیچ چیز مثل قبل نیست
محمد
همیشه کنارت میمونم
همیشه
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط صداي باران در تاريخ 88/03/29 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
احساس ضعف میکنم و چقدر این احساس بنیان شکن است و من با علم به این سخن ... ناگزیر در آن لنگ میزنم
محمد! مرا توان تنها برخاستن نیست و دستانم به دنبال دستی گرم در آسمان رهاست...
چشمانم گرچه تلاش کردند همه عالم را روزی دل انگیز ببیند ولی گویی این شب وحشتناک قصد پنهان شدن ندارد
و نمیگذارد دل، حتی به خیالی خوش باشد...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط صداي باران در تاريخ 88/03/26 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
ثانیه هایم در دایره ای گرد چرخیداند
من بیشتر از هر روز
در لحظه های بی کسی ام زیستم امروز
خسته گی روی پاهایم استوار نیست
سر درد...
چشم انداز عریان...
نگاه مرا سرد کرده است
بی احترام می نگرم
به آنکه قانونی برای زیستن نداشت
تولد من در ثانیه های مرگ او
مبارک نبود هرگز...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/03/03 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
تو را به جای همهی زنانی که نمیشناختم، دوست میدارم
تو را به جای همهی روزگارانی که نمیزیستهام، دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترهی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب میشود، برای نخستین گل
برای خاطر جانداران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای دوستداشتن دوست میدارم
تو را به جای همهی زنانی که دوست نمیدارم، دوست میدارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود، خویشتن را بس اندک میبینیم.
بی تو جز گسترهای بیکرانه نمیبینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم
برای خاطر فرزانهگیاَت که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همهی آن چیزها که جز وهمی نیست، دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/02/29 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
دل دیوانه دیشب عالمی داشت
جدا زان چشم غمگینت غمی داشت
شبی بود و شرابی و شرابی بود حالی
به داغ سینه سوزت مرهمی داشت
غریبی بود و ساغر نرمی و نابی
در آن خاموشی شب محرمی داشت
چنان شد بی خبر از عالم جان
كزین دوری گران گویی غمی داشت
نبودش شكوه از بی همزبانی
خدا را شكر دیشب همدمی داشت
..
صفای این غم دیرین بنازم
كه با دل رشته های محكمی داشت
سحر چشم ...چون غنچه گل
هنوز از شبنم اشكی نمی، داشت

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/02/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
به دو عالم نفروشم غم عشق تو را...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/02/20 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
وقتی خدا مردان را میان زنان قسمت کرد
و تو را به من داد،
احساس کردم به من آب گوارا داده و به دیگران گندم،
به من جامه یی از حریر داده و
به دیگران جامه یی پنبه یی،
به من گل داده و به آنها شاخه ای بی برگ...
وقتی خدا تو را به من شناساند،
گفتم نامه یی برایش خواهم نوشت!
بر برگهایی آبی
خیس از اشکهایی آبی
و در پاکتی آبی!
میخواهم به خاطر انتخابش
از او تشکر کنم !
او
هیچ نامه ای را نمیپذیرد ،
مگر نامه ی عشق!
وقتی جواب گرفتم و
برگشتم تا تو را
مانند یک گل زیبا دردست بگیرم،
به دستان خدا بوسه زدم
بوسیدم ماه را
ستاره ها را
کوه و دشت را
بال پرندگان و ابرهای عظیم را
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط صداي باران در تاريخ 88/02/19 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
گل سرخ زندگی من!
محمدم!
درد دل انگیز و عشق عظیمم!
چون مسیح ،
بر صلیب سینه هایت مصلوبم کن!
بی جاترینم! مرا به هر کجا که میخواهی ببر و رها کن!
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط صداي باران در تاريخ 88/02/18 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
می دانم
پاندول زمان مرا گرفته اند
تا لحظه هایم را معطل کنند و بیشتر عذابم دهند
فردا بسیار نزدیک است
و مرا اضطراب سوال های بی پاسخ
تهدید می کند
تمنا میکنم دری نشانم دهید تا که بگریزم از شرم
و گرنه باز باید
با نگاه ملامت او بیامیزم...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/02/16 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
میخواهم گنجی از کلمات را پیشکشت کنم
که هرگز هیچ مردی به نصیب نبرده و نخواهد برد!
کسی به تو مانند نبوده و نیست!
میخواهم هجاهای نامم
و خواندن نامه هایم را
به سینه ی خسته ات بیاموزم!
صدای باران بیقرار دیدن توست!گلکم!
ای نزدیک دورادور!
ای حضور مشتعل شعر !
باران در عطش اندام توست
و دریا آماده تا در چشمانت بریزد!
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط صداي باران در تاريخ 88/02/13 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را
نقش سرخ عشق می زند
من .. در کویر قلبم از تو بخاطر تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم
آری...مونای من
آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم
و به شوق تو اشک می ریختم ،
اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
تا شاید در جاده ای دور ،
هنوز بوی خوب بهار را
وقتی که از آن می گذشتی در خود داشته باشد
تا مرهمی باشد برای دل خسته ی من ...
بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن
تویی که در ذهن خسته من
همیشه بهاری
همیشه بهارم باش

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/02/07 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
معشوقه من
زني همچون خاطرات كودكي..
زني است از جنس آب..
دوشيزه اي كه ريشه در خورشيد دارد..
انساني است از ديار غرور و خاطره هاي شيرين..
فراز آمده اي از شهر شكستها، از ساحل پيروزيها..
معشوقه من..
زني است از جنس آسمان.. و من زمين گسترده..
او بر من مي بارد و شعله هاي سبز عشق من به سوي او زبانه مي كشد..
تنش، پيچكي را می ماند كه بر تن عريان روياهاي من تنيده مي شود..
هراس چشمانم در سكوت پرغرورش رنگ مي بازد..
هميشه طلوع زيباي چشمانش بر ساحل خيس زيباترين گونه هاست..
او مرا مي شناسد.. او قانون صادقانه زندگي را بر من تحميل مي كند..
مرا از او گريزي نيست..
صداي او، شكستن موجي است بر لبه ساحل، در خلوت پرمشغله روزمرگي..
اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري،
بدان و بخوان كه من ترانه خوان نام خاطره ام..
..
((معشوقه من ، مونای من))
دستان پاكش..
چشمان نجيبش..
و هراسي كه از من بر دل دارد..
همه و همه رازي است از عاشق شدن من..
او با تمام تيرگي ها و روشني های من ، معشوقه من شد...
(( میمیرم براش ![]()
![]()
![]()
))

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/02/02 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
میخواهم توبه کنم واسه همه روزهای بدی که گذشت
عشق من...
مرا در تنت غسل تعمید بده
منو تو شب رنگ خورشید بده
منو همون جوری که دوست داری خط به خط بخون
می خوام همه گناهامو پاک کنی
منو از نو آغاز کن
بزار رشد کنم توی دستات
از همه نفسهات به من شیر بده
نفس من...
به من غسل تعمید بده
منو غرق آب همه خوبی هات کن
از سرم تا نوک پاهام
به من رنگ امید بده
منو در تنت غسل نعمید بده

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/01/28 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش به آغوش تنگ
لرزید دلش ، شکست و نالید که : آخ
ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/01/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
واسه تا رسیدن تو ، خودم و زدم به آخر
دل به غیر تو نبستم ، از اون اولش تا آخر
قصه من و تو انگار ، شده راز دفتر عشق
چکه های ناز چشمت ، کرده برگه ها شون و تر
به کدامین از گناهم ، نشدم موافق تو
به قضاوتم نشینی ، به حلالی ام تو داور
شده ام غرق وجودت ، انتظار منجی عشق
با وجود ناجی اینجا (خودتو میگم) ، شده ام من هم شناگر
قلب صاف و ساده من ، می تپد به انتظارت
به هوای آشنایی ، بشیم اینجا آشناتر
باطناب دیدگانت ، شده ام به اوج مستی
باوصال مقصد عشق ، به صفایی ام صفاتر
با قدوم تا تو انگار ، شده ام مهم و بهتر
به امید و سبقت حالا ، گشته ام کنون فراتر
طاهری هر چه نویسد ، شده مبتلا و مجنون
به زبان لیلی گوید ، به حکایتش برابر

دو خط موازی به هم نمیرسند مگر اینکه یکیشون واسه اون یکی بشکنه
پس میشکنم فقط به خاطر اینکه به تو برسم
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط بید مجنون در تاريخ 88/01/12 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط صداي باران در تاريخ 88/01/12 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...